تبليغاتX
شوپا نمایش

 

 

کارگاه نمایشنامه نویسی"ادوارد آلبی"




كانون غيرانتفاعي هنرهاي جوان(Young Arts) مؤسسه‌اي كاملاً آموزشي است كه در سال 1981 توسط زوج هنرمند تد و لي آريسون در ميامي بنياد نهاده شد. هدف آريسون‌ها از اين عمل، جمع‌آوري استعدادهاي جوان از شهر ميامي و فراهم آوردن امكان آموزش هنري آنان در سطوحي بود كه در حالت عادي در ميامي ممكن نبود. در دوره اول حدود پنجاه دانش آموز و هنرجو كه دوره دبيرستان را به پايان برده بودند، براي يك كارگاه آموزشي چهار روزه به نيويورك رفتند و در آن جا با هارولد پينتر ملاقات كرده و تمام اين چهار روز را در اختيار او بودند.

 

اين برنامه به مرور گسترش يافت و علاوه بر سر كشيدن به ديگر هنرها چون موسيقي و بازيگريِ تئاتر و سينما، دامنه اثر خود را از شهر ميامي بسيار فراتر برد. آخرين دوره‌اي كه از برنامه‌هاي هنرهاي جوان در سال جاري ميلادي برگزار شد، كارگاهي چهار روزه با ادوارد آلبي نويسنده آمريكايي و نمايشنامه‌نويس جريان ساز دهه شصت و هفتاد و ديگر هنرمندان شاخص اين كشور بود.

                     

 فراموش نكنيم كه بیست و شش سال از شروع اين حركت‌ها گذشته و امسال چهار نفري كه به مرحله آخر راه يافته‌اند، از ميان یک صد و چهل داوطلبي كه از سراسر ايالات متحده خواستار شركت در برنامه بودند، انتخاب شدند. برنامه آن‌ها فقط ملاقات حضوري با آلبي نبود. مارتين اسكورسيزي كارگردان اسكاري هاليوود و وينتون مارساليس اسطوره زنده نوازندگي ترومپت جزو نيز دزموند ريچارسون نيز در اين برنامه قرار داشتند.

 

برنامه روز اول با ملاقات چهار دانش‌آموز خوش اقبال به نام‌هاي مايكل اوبراين، اشر فرانكفورت، فوبي راش و كريستوفر ولمن با آلبي شروع شد و اين نويسند كهنسال چنان كه انتظارش مي‌رفت، در نشيب عمرش، حرف خود را با بحث درباره زمان و عمر آغاز كرد.

                                      

 

آلبي به هجده سالگي‌اش و زماني مي‌رود كه براي يافتن افق‌هاي جديد در زندگي خود از خانه پدر و مادر ناتني‌اش گريخته بود. آن‌ها سرپرستي او را در كودكي پذيرفته بودند، اما همين امر به آن‌ها امكان مي‌داد كه درخواست‌هاي غيرقابل ردي از آلبي جوان داشته‌ باشند؛ رفتن به مدرسه نظام و گذراندن تمام وقت در خانه، آينده روشن و هيجان انگيزي را براي آلبي كه دغدغه و رويارويي جز شاعر شدن در ذهن نداشت، تصوير نمي‌كرد. او از خانه گريخت و زندگي مستقلي را آغاز كرد و در همان ابتداي راه، خود را بر در خانه دبليو. اچ. اودن يافت. نويسنده و شاعري كه هميشه مورد احترام و ستايش آلبي بوده و همواره از او به عنوان بزرگترين نمايشنامه‌نويس زنده امريكا ياد مي‌كند. آلبي كهنسال با يادآوري خاطره لبخندي به لب آورده و چنين مي‌گويد:«هجده سالم بود و مطمئن بودم كه شاعر بزرگي مي‌شوم. وقتي زنگ خانه اودن را مي‌زدم، فقط به همين مسأله فكر مي‌كردم. سن بدي است كه آدم در آن به همه چيز شك مي‌كند و هيچ مسأله‌اي برايت ثابت نيست. در چنين شرايطي كاغذهايي كه توي دستم عرق كرده بودند، تنها چيزهايي در دنیا بودند كه به آن‌ها اعتماد و اطمينان داشتم. وقتي اودن در را باز كرد، فقط توانستم با عجله و هيجان براي هفته بعدش با او قرار بگذارم و وقتي در را بست تا اتاق كوچكي كه اجاره كرده بودم، دويدم. هفته بعد‌ دوباره دم در خانه اودن ظاهر شدم. مرا به داخل خانه برد و دو ساعت تمام برايم از شعرهايي كه نوشته بودم، حرف زد".

 

در ادامه آلبي از اعتماد و يقييني كه در دل نويسنده، او را به نوشتن وامي‌دارد مي‌گويد:«به گمان او هر كس اين صدا را در زندگيش مي‌شنود، اما كم­تر كسي به آن گوش فرامي‌دهد؛ ندايي كه مانند الهام‌، شيوه و آينده يك انسان را به او نشان مي‌دهد".

                                           

 

آلبي چنين توضيح مي‌دهد:«وقتي اين صدا به شما مي‌گويد كه يك نويسنده‌ايد، نبايد به آن شك كنيد. من نمي‌دانم كدام يك از شما چهار جوان اين ندا را در خود شنيده‌ايد، اما مي‌دانم كه زمان آن اصلاً مهم نيست. جورج برنارد شاو اين صدا را در چهل و دو سالگي شنيد. او قبل از آن براي روزنامه‌ها نقد موسيقي مي‌نوشت و اولين نمايشنامه‌اش را در چهل و دو سالگي نوشت. البته نمونه ديگري مثل موتزارت هم داريم كه در چهار سالگي درك كرد كه راهش به سوي آهنگسازي، مسيري محتوم است. البته او استثنايي بوده كه ديگر تكرار نمي‌شود، اما فقط بدانيد كه ممكن است در هر سني اين يقين و ندا به سراغتان بيايد".

 

او خود نوشتن را از هشت سالگي و با سرودن شعر آغاز كرد. شعر براي او مفري براي رها شدن از فضاي نوانخانه و بعدتر خانه اولياي ناتني‌اش بود. مدتي بعد او در سال‌هاي نوجواني دو رمان نوشت كه خود آن‌ها را بد، غير قابل تحمل و بسيار بلند وصف مي‌كند؛ آن قدر بد كه آن‌ها را با خود به كتابخانه عمومي نيويورك برد و لابه‌لاي كتاب‌ها گمشان كرد. اما عشق نوشتن همچنان او را رها نكرد و ديوانه‌وار مي‌نوشت.

 

پيرمرد در مورد آن روزها مي‌گويد:«وقتي بیست ساله بودم به ديدن تورنتون وايلدر مي‌رفتم و يك وانت پر از نوشته‌هايم را برايش بردم. آن زمان وايلدر الكلي بود، اما به حرف من گوش كرد و نوشته‌هايم را هم خواند. نوشتن نمايشنامه را هم او، اول بار در زندگيم به من پيشنهاد كرد. البته چندان هم پيشنهاد نبود؛ چون او كه كاملاً سرش گرم شده بود، ناگهان ايستاد و گفت:«من راه جلو پات نمي‌ذارم بچه! دارم مي‌بينم كه تو نمايشنامه‌نويسي. بنويس! اما براي من خيلي طول كشيد تا به حرف وايلدر اعتماد و ايمان بياورم. اين جا بود كه مرحله دوم الهام در زندگيم شروع شد".

 

آلبي اين مرحله دوم را الهام ثانويه مي‌نامد. به گفته او لحظه‌اي در زندگي هست كه باید بر ذهن هر نويسنده فرود ‌آيد و او ناگهان با كشف و شهود در مي‌يابد كه چگونه نويسنده‌اي است و بايد چه چيزي بنويسد. به گفته او شاخص و ملاك تشخيص در اين دوره، حس قلبي غير قابل اشتباهي است كه هر نويسنده و آدمي در صورت ‌روراست‌ بودن با خود، آن را در درون دارد:«من هيچ وقت به طور عميق احساس شاعر بودن نداشتم، فقط شعر مي‌نوشتم. ‌هشت سال طول كشيد تا با خودم روراست شدم و باور كردم كه شاعر نمي‌شوم. اولين نمايشنامه عمرم را همان موقع نوشتم. به گمانم هيچ وقت ممكن نبود كه زودتر از آن شروع كنم ؛ چون بايد تمام اين مراحل به سرم مي‌آمد و مي‌گذشت تا خودم را پيدا كنم".

                                                  

 

اولين نمايشنامه‌اي كه آلبي نوشت"داستان باغ وحش" بود. اولين نمايشنامه را در عرض سه هفته در سال 1958 تمام كرد و هنوز در گير و دار فراهم كردن شرايط اجراي آن بود كه منتقدي در نيويورك استعداد او و متن حيرت انگيزش را ستود. اين باعث شد كه"داستان باغ وحش" در آف ـ برادوي اجرا شود و مثل ديناميتي قوي كل تئاتر آمريكا را در حيرت استعداد خيره كننده نوظهورش بلرزاند.

 

آلبي مي‌گويد:«شيوه نگارش، تنها نكته مهم در آن كار نبود؛ اين چيزي بود كه منتقدان مي‌گفتند. هميشه تفاوتي بين شهرت و موفقيت وجود دارد. شما به عنوان نمايشنامه‌نويس نبايد دغدغه حفظ و ثبت واژه‌ها و جمله‌ها را داشته باشيد. بايد تا جايي كه مي‌توانيد همه چيز را ساده كنيد؛ آسان بگيريد و روي جمله‌هايتان و گفت‌وگوها و حفظ آن‌ها پافشاري نكنيد. بگذاريد نمايشنامه به طرف سادگي و سَمتي برود كه حتي براي‌تان غير منتظره و ناشناخته باشد. ‌‌بهترين خدمتي كه ممكن است در حق يك نمايشنامه سه ساعت و نيمه بكنيد، تبديل آن به هر شكل به يك متن دو ساعته است. اما فراموش نكنيد كه هر چيزي زمان خود را دارد و نماينشامه بايد همان قدر طول بكشد كه نياز دارد".

 

در انتهاي اين جلسه كه در سالن آموزش‌هاي موزه هنرهاي مدرن نيويورك برگزار شد، آلبي ضمن اشاره به دوره آموزش در ضمن نويسندگي مي‌گويد:«هميشه نويسنده‌ها در يك شاخه موفق‌تر از ديگر چيزها هستند. هِنري جيمز نويسنده و رمان نويس حيرت انگيزي بود و نمايشنامه‌اي هم دارد كه تهوع برانگيز است. آرتور ميلر نمايشنامه‌نويس غير قابل تكراري بود كه بايد مواظب باشيد هيچ وقت نزديك رماني كه نوشته نرويد. البته استثنا در اين جا هم وجود دارد؛ چون بكت هم در رمان‌ها و هم در نمايشنامه‌هايش خارق العاده است. راه خودتان را خود پيدا كنيد، اما به خاطر داشته باشيد خلاقيت از درون ناخودآگاه شما بيرون مي‌زند. نوشتن را زود شروع نكنيد و سعي كنيد قبل از هر چيز خودتان را بشناسيد. به ساز و كاري كه در آن ناخودآگاه شروع به كار مي‌كند، وارد شويد‌؛ اين كار شماست. بايد همه آدم‌ها را كنار خود ظاهر كنيد و وادارشان كنيد كه از زاويه ديد شما ببينند. اگر خودتان را به خوبي نشناسيد، آن وقت تصويري از ديگران هم نخواهيد داشت و نتيجه افتضاح مي‌شود. متن شما بايد تصويري صد در صد واقعي از آدم‌هاي واقعي و در مكان‌هاي واقعي را در خود داشته باشد. اين تنها راهي است كه مي‌تواند متن شما را قابل اجرا و درك كند و به بازيگران امكان بدهد كه آن را بازي كنند".

 

جلسه دوم:

 

جلسه دوم كلاس آلبي به رفع موانع موجود در كار نويسندگي نمايشنامه به صورت خاص مي‌پرداخت. آلبي در اين كلاس دوم به شيوه‌اي كاملاً متفاوت مي‌كوشيد نويسندگان جوان و هنرجويانش را از وراي روش‌هاي معمول و شناخته شده به سوي دريافت و برداشت شيوه شخصي هر يك هدايت كند.

 

آلبي گفت:«براي اين كه شخصيت‌هاي‌تان واقعي باشند و روي صحنه در قامت بازيگران نفس بكشند، بايد بگذاريد هر كدام راه خود را از روي پايه محكمي انتخاب كنند. لازم نيست همه چيز زندگي شخصيت نمايشنامه را از پيش بدانيد. همين قدر لازم است كه براي شروع او را در چهره يكي از آدم‌هاي محيط خودتان حس كنيد".

                                                 

 

با اين شروع آلبي به سراغ آدم‌هاي واقعي محيط و زندگي روزمره مي‌رود. هر يك از آدم‌هايي كه در كنار او حركت مي‌كنند و راه مي‌روند، مي‌توانند انگيزه و سنگ اول ساخت يك شخصيت نمايشي در متن او باشند. غيراز برداشت اوليه، بسياري كارها هست كه بايد روي اين ماده خام انجام شود.

 

آلبي مي‌گويد:«اين كه اين آدم در نهايت به چه چيزي تبديل مي‌شود و چه مي‌كند، همان سبك شماست. بسياري از نويسندگان كه من هم آن‌ها را مي‌شناسم. عين شخصيت آدم‌هاي اطراف‌شان را به نمايشنامه خود مي‌آورند و با آن‌ها كار مي‌كنند. برداشت عيني، اگر دچار فانتزي بيهوده نشود، گاه عين هنر است".

 

به عقيده او شخصيت‌هاي موجود در چنين نمايشي به خاطر حضور عيني و ملموس و واكنش‌هاي قابل درك (و نه لزوماً معقول و منطقي) مي‌توانند به اتفاقات جان و رنگ ويژه‌اي ببخشند و اين متن به هر حال از لحظه‌هاي هنرمندانه سرشار خواهد شد. اين يك نهايت و سويه در گستره كار نمايشنامه‌نويسي و بالاترين حد واقع‌گرايي و برداشت از واقعيت است.

 

 به گفته آلبي، بكت اين گونه مي‌نوشت و شخصيت‌هايش را عيناً از محيط زندگي خود و از ميان آدم‌هايي كه در طول روز و شب ‌مي‌ديد، به نمايشنامه مي‌آورد. اما در اين جا نكته‌اي هست. به گفته‌ آلبي:«آن چه بكت را برجسته مي‌كند و از نويسندگان زمانه‌اش برمي‌كشد، ديد ويژه و حيرت انگيز او و به معناي ديگر، سليقه‌اش در انتخاب اين آدم‌هاست. به عبارتي مي‌توان گفت كه روند ساخت و پرداخت و قوام شخصيت‌ها، خارج از ذهن او انجام شده بود و او به خاطر زندگي در ميان آدم‌هايي كه در نمايشنامه‌هايش مي‌بينيد، قدرت ژرف نگري تا بن زندگي هر كدام را داشت. هنر بكت در انتخاب صحيح و بعد از آن بازنمايي دقيق از روي نقاط مشخص زندگي هر يك بر روي كاغذ بود".

 

به گفته آلبي اين سبك خاص در پرداخت شخصيت، ثمره شناخت جدي و درست از آدم‌هاست و يك نويسنده چه مانند بكت، آدم‌هايش را عيناً از دنياي بيرون به داخل نمايشنامه بياورد و چه اساساً آن‌ها را در ذهن بيافريند، بي شك نيازمند و وابسته مطالعه جدي در زندگي آدم‌ها و انسان‌هاي واقعي است.                                            

از سوي ديگر آلبي به ميانه اين گستره سبكي نيز اشاره دارد؛ ميانه‌اي كه او به اعتقاد او جايگاه بسياري از نويسندگان در آن است، برداشت عيني براي ساخت بن مايه يك شخصيت و قرار دادنش در موقعيت‌هاي فانتزي.

 

 او اسم اين سبكِ تولدِ شخصيت‌هاي نمايشنامه را"تركيب توهمي" نهاده و چنين استدلال مي‌كند كه:«وقتي آدم‌ توي ذهن شما در موقعيتي ويژه گير مي‌افتد، مثلاً احساس تهديد مي‌كند يا مي‌ترسد، شما به عنوان نويسنده حق داريد انتخاب‌هاي متعددي انجام دهيد. فرض مي‌كنيم اين آدم را از يكي از همسايگان برداشت كرده‌ايد. شايد برداشت شما از اين آدم براي ساخت موقعيت‌هاي عادي و معمولي جواب درستي بدهد. اما شما نمي‌توانيد فريادي را كه او موقع افتادن از لبه استخر مي‌كشد، عيناً براي لحظه‌اي كه چاقويي زير گلويش قرار دارد، استفاده كنيد. اين جاست كه تخيل و توهم شما به عنوان نويسنده دست به كار مي‌شود و همسايه‌تان را در موقعيتي قرار مي‌دهد كه ساخته ذهن شماست و او مجبور است در آن زندگي و كار كند. لازم خواهيد دانست كه اين آدم واقعي را چند بار ملاقات كنيد و بدون اين كه بفهمد، از رفتار و حرف زدنش برداشت كنيد".

 

اين جا هم آلبي از نكته‌اي حرف مي‌زند كه غير از تمام اين مراحل و تعيين كننده‌تر از همه آن‌ها و بالاتر از آن‌ها قرار دارد؛ شكل تركيب، به هر گونه كه باشد، بيانگر قدرت هنرمند نويسنده و شاخص او از ديگر نويسنده‌ها است. به عقيده او بسياري از نويسندگان اين راه دوم را برمي‌گزينند و آدم‌هاي واقعي را به ذهن خود ميهمان مي‌كنند، اما دليل تفاوت اين‌ها و گونه‌گوني سبك نويسندگان ـ اعم از ضعيف و قدرتمند ـ در رنگي است كه هر يك بدين واكنش اوليه آدم‌هاي‌شان مي‌زنند.

 

او خود از اين شمار نويسندگان است و به گفته خودش:«حتي لباس‌هاي آدم‌ها را هم از محيط خودشان برداشت مي‌كنم. گاهي مثل"قصه باغ وحش" حتي مكان وقوع نمايشنامه را هم از خود اين آدم‌ها مي‌گيرم، اما اين كه چه مي‌كنند و سرانجام به كجا مي‌رسند، انتخاب من است".

 

آلبي شيوه‌هاي مرسوم و تدريس شده نمايشنامه‌نويسي را يك سره نفي نمي‌كند، اما مي‌گويد كه اين شيوه‌ها تنها يكي از پيشنهادهاي ممكن محسوب مي‌شوند. در اغلب گونه‌ها و به خصوص در آموزش گونه كلاسيك نمايشنامه‌نويسي، نويسنده جوان مجبور بود به پيروي از اسلافي چون برنارد شاو و حتي چخوف، آدم‌هايش را تشريح كند و روي كاغذ بياورد و بعد با آن‌ها كار كند.

 

آلبي درصدد رد اين شيوه نيست، اما آن را به طور مطلق هم نمي‌پذيرد.

 

 به گفته او:«در سوي ديگرِ گستره‌اي كه من بكت را در يك انتهاي آن فرض كردم، آنتوان چخوف و چند نويسنده ديگر مثل شكسپير ايستاده‌اند. اين‌ها همه چيز را از بازيگر تا موقيعت در ذهن خلاق و درخشان خود مي‌ساختند و بعد روي كاغذ مي‌آوردند. از نظر من هيچ كدام از اين شيوه‌ها برتري و ترجيحي بر ديگري ندارد، اما كار چخوف و همتايانش به يك معنا دست نايافتني‌تر و خطرناك‌تر از ديگران است. با كوچك­ترين قطع پيوند ميان نويسنده و دنياي عادي، آدم‌هايي كه او ساخته، فانتزي و بي‌ربط از كار در مي‌آيند و كارهاي بي‌معني انجام مي‌دهند. اتفاقاً بيش از نيمي از نويسندگان، در ابتد اين گونه را مي‌آزمايند و اولين كارهاي خود را به اين شيوه مي‌نويسند. قلمي كه روي كاغذ گذاشته مي‌شود و قرار است همه چيز از ذهن نويسنده و از طريق اين قلم روي كاغذ بريزد. اما اين راه تنها در حد توانايي بزرگاني چون شكسپير و چخوف مانده چون تنها آن قريحه بي مانند و هوش سرشار مي‌تواند واقعيت ذهني خود را با ساز و كارِ هماهنگ و قائم به ذات خود، بي نقص بيافريند".

 

به گفته آلبي اكثر نوينسدگان به خاطر سادگي نماي اين سبك، اولين كارهاي‌شان را به اين شيوه نوشته و شخصيت‌هايي كاملاً ذهني خلق مي‌كنند كه در موقعيت‌هاي‌ ذهني‌تر دست به اعمالي مي‌زنند كه كاملاً بداهه‌پردازي شده و ساخته خلق الساعه نويسنده است. گاه اگر ناگهان نوشته‌ها را مثلاً باد ببرد و نويسنده مجبور باشد صحنه‌اي را دوباره بنويسد، به راه ديگري مي‌رود و نمايشنامه متفاوتي خلق مي‌شود. اين نكته به خودي خود بد و نادرست نيست، اما در زمان اجراست كه اين پا در هوايي و نبود تكيه گاه محكم در ذهن نويسنده، بازيگر را از روي تيغ تيز صحنه به ورطه بي ربطي و كم اثري پرتاب مي‌كند. بازي او هرچه قدرتمند باشد، شوقي نمي‌انگيزد و تماشاگر اين موقعيت را تقريباً بلافاصله پس از ترك سالن فراموش مي‌كند. آلبي اين گونه از شاگردان كلاس خواست در هر سه شيوه گفته شده، با اتفاقات بسيار ساده، در حد غذا خوردن و يا گذر از يك خيابان، شخصيت‌هاي متفاوتي را خلق كنند و پايان كلاس هم به بازخواني نوشته‌ها گذشت.

 

+ نوشته شده توسط حسین جز جوادی در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 و ساعت 11:1 |